
اعتراف می کنم!
از نگاههای کش دارت
از تحمل دستهای سخاوتمندت
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تمرین می کنم ...
قاصدك، غم دارم،
غم اوارگي و دربدري.
غم تنهايي و خونين جگري.
قاصدك ،واي به من،همه از خويش مرا مي رانند،
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند.
مادر من غم هاست،
مهد و گهواره من ماتم هاست.
قاصدك دريابم!روح من عصيان زده و طوفاني ست.
اسمان نگهم بارانيست.
قاصدك ،غم دارم،
غم به اندازه سنگيني عالم دارم.
قاصدك،غم دارم،
غم من صحراهاست،
افق تيره او نا پيداست.
قاصدك ،ديگر از اين پس منم و تنهايي،
و به تنهايي خود در هوس عيسايي،
و به عيسايي خود،منتظر معجزه اي غوغايي.
قاصدك،زشتم من ،زشت چون چهره سنگ خارا،
زشت مانند زال دنيا.
قاصدك ،حال گريزش دارم،
مي گريزم به جهاني كه در ان پستي نيست،
پستي و مستي و بد مستي نيست.
مي گريزم به جهاني كه مرا نا پيداست،
شايد ان نيز فقط يك روياست!!!

سلام يکي يکدانه من تولدت مبارک
قشنگ ترين تولد شايد شب آغازين بي دغدغه ي ماندن در گهواره است
چرا که بعد از آن عمري سوختن و شريک شدن با اشک است
و آخرش آرزوي رسيدن به نقطه اي در آن سوي سياره است
گمان مي کنم کسي هرگز تولد خود را نخواهد ديد
زيباترين تولدها آنهايي است که در رويا براي هرکس مي گيريم
و يا کسي براي ما مي گيرد
و من تمام فروردين را برايت در جايي دور پشت بوته هاي بي خار گل سرخ
با دوسيب سرخ که در آستانه ي افتادن به هم رسيدند
با شمعي که به جاي من و تو آب مي شود تولد مي گيرم
مهربان من
من امروز به نيت گام نهادن تو در ۲۷ سالگي ،۲۷ بار خداي برگهاي بهاري را سجده مي کنم ،
۲۷ گلدان را آب خواهم داد ، ۲۷ کبوتر را آزاد خواهم کرد ،
۲۷بار بخاطر نبودن در کنار تو از ته قلبم آه مي کشم ،
۲۷ بار رو به آسمان کرده ودعايت مي کنم ،۲۷ بار خوشبختي ات را از خدا مي خواهم ،
۲۷بار به روي بيست و هفتمین برگ دفتر خاطراتم مي نويسم
مهربانم بيست وهفت سالگيت مبارک

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
چشمانت را باز کن تا طلوع حیات را ببینی ,خوب گوش کن تا سلام صبح, سلام شبنم ,سلام گرم خورشید و
سلام خالق خوبی ها را بشنوی و معنی آن این است که یک روز دیگر هم فرصت داری تا زندگی کنی, توبه
کنی, بخندی و دلی را شاد کنی...

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دستخطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خرنشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا عین تو تنهاست بخند

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
ولی
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

Every night in my dreams I see you,I fell you
That is how I know you go on
Far acroos a distance and spaces between us
you have come to show you go on
near far wherever you are
I believe that the heart does go on
once more you open the door
and you're in my heart
and my heart will go on and on
love can touch us one time and last for a lifetime
and never let go till we're gone
love was when I loved you one true time I hold to
in my life we'll always go on
near far wherever you are
I believe that the heart does go on
once more,you open the door
and you're here in my heart
and my heart will go on and on
you're here there's nothing I fear
and I know that my heart will go on
we'll stay forever this way
you are safe in my heart
and my heart will go on

یا رب مرا یاری بده ،تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم زجرش دهم،خوارش کنم زارش کنم
از بوسه های اتشین،وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری،گیرم ز دست دلبری
از رشک،ازارش دهم،وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ،کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود،گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا،گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه یی،چابک تر از پروانه یی
رقصم بر بیگانه یی،وز خویش بیزارش کنم
چون بینم ان شیدای من،فارق شد از سودای من
منزل کنم در کوی او،باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم،جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها،بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر،کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را،راضی ز آزارش کنم

خیلی وقت است که رفته ای و پیراهنت بر طناب بام جا مانده ،
زمان زیادی است که هیچ قاصدکی پیامی از تو نیاورده ،
یادت می آید شبهایی را که ستاره می چیدیم از آسمان مهتابی ؟
حالا ، هر شب اشکهایم را نخ می کنم و به دست باد می سپارم .
شاید تویی که هیچ گاه طاقت دیدن چشم های تر مرا نداشتی ،
باران لحظه هایم را ببینی و باز گردی .
من هنوز پیراهنت را از روی طناب برنداشته ام !!!

دوباره عکس تو را دیدم و
دلم هوایی شد و
دستم قلم را گرفت و
روی کاغذ لغزاند و
اشک من جاری شد
دوباره عکس تو را دیدم و
اشک من جاری شد و
چشمانم سنگین شد و
غمت در بندم کرد
دوباره عکس تو را دیدم و
غمت در بندم کرد و
سخت در آغوشم کشیدم و
یاد هر چیز را از من ربود و
یاد تو در ذهنم جاری شد
دوباره عکس تو را دیدم
عشقم
از خداوند خواسته ام :
هر روز برایت جان دهم
و
روز دیگر از نو
از خداوند جانی بگیرم و
تا قیام قیامت باز هم جانم را برایت دهم
که
شاید لایق یک خنده ات شوم
یا
همراه یک قدمت
دوستت دارم

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست می داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن

اگر دیدی نیستم ، نه صدایی و نه خبری از من نیست بدان

دیشب که اسمتو می نوشتم اصلا حس نکردم که جمع این چهار حرف میشه اسم تو
اسم کسی که تمام زندگیمه
دیشب چه قدر چهار حرف اسمت برام غریب بود
چهار حرف نا آشنا که یه کلمه ی قشنگو می سازن
اسم تورو

اگه بگى دوستم دارى
تا آسمون پر مى گیرم
زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم
اگه بگى دوستم دار
مى میرم و زنده مى شم
روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم
رو گفته هاى این و اون از ته دل پا بزارى
من هم برات فدا مى شم
گریه بى صدا مى شم
اگه بگى یار منى
همدم و غمخوار منى
من هم برات یار مى شم
یار وفادار مى شم!...
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه
هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من میرسه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوای میرسم
به هرچی میخوای میرسم
وقتی تو نیستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم
گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوای میرسم
به هرچی میخوای میرسم

من تمام هستیم رادرنبرد باسرنوشت، درتهاجم با زمان آتش زدم، کشتم،
من بهارعشق رادیدم
ولی باور نکردم، یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم..
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظربودن، همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت عشقم مرد
یارم رفت
....

پائيز
پائيز است
فصل مرگ برگ ها
فصل پايان تضاد رنگ ها
نوبت خاموشی بنفشه ها
وقت آغاز غرور سروها
درختی تنها
خاطراتش همه برگ
برگ هايش همه خشک
خاطراتش همه زرد،نارنجی،سرخ
خاطراتی از آواز قناری ها
از نسيم
نرگس و نيلوفر
ياد آن نهر بزرگ پشت حياط خانه شب بوها
خاطراتی از شکوه تک درخت تنها
فصل من پائيز است
کوچه هايم خاموش
لحظه هايم پر رنگ
با موسيقی سرخ
می تراود هر روز از قلبم
شعری زرد
آوازی نارنجی
من هر روز کوچه را از مهر تا آذر نقاشی می کنم
با رنگ غرور
دريا را قرمز
برگ ها را نارنجی
خانه ها را همه زرد
زيبا
پر احساس
کمی مغرور
پادشاه فصل ها
پادشاه زمستان،بهار،تابستان
فصل من
پائيز

تو چشمتون چه قصه هاست نگاهتون چه اشناست،
اگه بپرسین از دلم می گم گرفتار شماست،
نگاهتون پیش منه حواستون جای دیگه ست،
خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگست،
میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست،
کاش میدونستم که اون کیه که این روزا یارشماست،
خوش به حال اون کسی که توی رویای شماست،
شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست

براي رسيدن به هم پا پيش گذاشتیم
زودتر از تكه تكه شدنم
خيلي دير است خيلي دير ....

دیگر نخواهی دانست در دلم چه غوغایی برپاست
...من برای دلتنگی ام،
به گریه های شبانه بسنده می کنم
و لبخندی تلخ در برابرت
...دیگر از حسرت هایم برایت هیچ نخواهم گفت
واز رویایی که برای خود ساخته بودم
...در کنارت آرام می گیرم
!نه سکوت می کنم
و نه حرفی برای گفتن دارم
...تنها در انتطار می مانم تا پایان
که شاید دور باشد
و شاید هم خیلی نزدیک
...

سکوتت زیباست
اما گاهی این سکوت آنقدر طولانی می شود که تصور می کنم دیگر نیستی تا جوابم را بدهی
کاش می توانستم دستانت رالمس کنم و صدایت را بی آنکه چیزی بگویی بشنوم
کاش می توانستم عشقت را از نگاهت بخوانم....نگاهی که هرگز ندیدم
کاش....
اگر می دانستی که صدایت نوازشگر روحم است شاید اینقدر حبسش نمی کردی اما نمی دانی و شاید
نمی خواهی....نمی دانی که چقدر به تو محتاجم
و اکنون به جای خالیت می نگرم و غرق در خیالات با تو بودن می شوم
و به جای آرام گرفتن بیش از پیش غمگین تر می شوم..
اشکهایم سرازیر می شود و مسیر هر روزه شان را طی می کنند.نمی دانم چه بگویم
شاید گفتن دیگر سودی نداشته باشد ولی بدان که صدایت بسیار زیباتر از سکوتت است ای بهترینم
اما افسوس که نمی دانی و شاید نمی خواهی....
باز هم باید عادت کرد

امروز تولد جاده عشقه
چه زود یک ساله شد
افسوس که باید تولدشو تنها جشن بگیرم
هرگزهيچ حسرتي اينچنين يكجاجمع نميشودكه دراين سه كلمه جمع شده:
او دوستم ندارد.
امروز شمع غم می سوزد بر شادی کیک قلبت و از خجالت آب می شود و می رود تا فقط شیرینی بماند....
امروز کاغذها از عشق تو رنگین می شوند و بادکنکها باد می شوند از تنهایی من تا تو آنها را بترکانی....
چه شیرین باشد کیک تو..و امروز تو می ایی گل بهارم...
تو می آیی و بهار را می آوری بر خزانم، امروز بوی شکوفه می گیرند خشکیده ترین جوانه های امیدم
می روید جسم و تنم و سبز می شود سیاه روحم در بهار عشق تو...آری ،گل بهارمن در بهارمی آید
....تو بدان
جان و عشقم همه بهار است ،سالها و فصل ها وماههایم ، هفته ها همه بهارند و روزها همه بیست و نهمین
روز اولین ماه... و هر روز تولد توست..
چون عشق از خنده ات می شکفد و از زیبایی نگاهت معنا می گیرد.
خداوند تو را آفرید تا دستت را بگیرم ، ببوسمش و گرمای آن ذوب کند سردی تنم را ،خداوند تو را آفرید تا
حافظ جانم شوی ،شاخ نباتم شوی و من همه از تو خدایم را ببینم....
اوروز که تو به دنیا می آیی بار دیگر به دنیا می آیم ، زندگی ام از نو آغاز، همه چیز رنگ بهاری، تولد تو
تولد من است....
دوستت دارم...عشق ورزیدن با تو را، گیرایی نگاهت ، زیبایی رفتارت ،لطیفی دستانت، همه آرامم میکنند....
نه..حتی یک لحظه نمی توانم تصور کنم دیو ترسناک سیاه بی تو بودن را
دستانم را محکم بگیر..تا زمین و آسمان ،ماه و خورشید ،ازل و ابد ، همه و همه هیچ کدام قدرت شکستن
پیوندمان را نداشته باشد
امروز روزیست که تو به دنیا می آیی . این روز را با هم جشن می گیریم
مبارک باشد روز تولد فربد عزیزم

ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري، ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که
نميبينمت
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت، جادو شوي .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اينبار برايت مي نويسم که
دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند
ميخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند
ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن کافي است
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که
دلتنگت شده ام به همين سادگي ....



